هزار بار گفتم خدا مرگم بده...
شنبه ١٧ فروردین میخواستم برای ختنه ببرمت، بارون خیلی شدیدی می اومد و بابا گفت که امشب نریم(هر چند بابا میگفت بذاریم ٢ سالت بشه!)
خیریتی بود که اون شب نرفتیم چون تو چند روز بعدش یه سرماخوردگی خفیف گرفتی و یه کم هم استفراغ میکردی که دکتر گفت بخاطر ویروس بهاره هست...
ولی بالاخره روز جمعه ٣٠ فروردین همراه بابایی و زیبا جون بردیمت برای ختنه... خیلی پرس و جو کردم و گفتن دکتر غلامپور توی درمونگاه مسجد الرسول خیلی خوبه... ساعت 30/9 صبح رفتیم و وقت گرفتیم. تو نفر هشتم برای ختنه بودی که دقیقاً ساعت ١٢ نوبتت شد. من داخل اتاق نیومدم، یه شیشه آب قند دادم بابایی و خودم بیرون در وایسادم، وقتی صدای جیغت بلند شد و دیدم که گریه ات تموم نمیشه چند بار خواستم بیام داخل اتاق که یه خانمی که نفر بعدی ما بود نذاشت و گفت نرو داخل... مردم و زنده شدم تا اومدی بیرون.. وقتی بیرون اومدی داشتی لبخند میزدی.. خیالم راحت شد
وقتی رسیدیم خونه آقا جون گویا بیحسی دارو از تنت رفته بود تا حالا ندیده بودم اینجوری گریه کنی... نشسته بودم بالای سرت و نمیتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم هزار بار گفتم خدا مرگم بده...عمه تند تند برام آب قند می آورد ولی حالم خوب نمیشد و بدون کنترل اشک میریختم. نمی تونستم اصلاً نگاه جای زخمت کنم... وقتی بهت قطره استامینوفن دادم ٤ ساعت پشت سر هم خوابیدی و وقتی بیدار شدی دیگه خوب بودی. شب اومدیم خونه مامان مهری و ٥ روز اونجا موندیم و مامانی حسابی حواسش بهت بود، حتی شبها پیش من و تو میخوابید و تا صبح بارها تنت رو نگاه میکرد و پماد میزد...
بعد ١ هفته تو خوب خوب شدی و به قول بابایی مسلمون شدی و اسمت از دیوید شد محمد!!
تمام اون هفته من عصبی شده بودم و معده درد داشتم و بابایی به خودش فحش میداد که چرا پیش این دکتر قصاب برده بودت! چون فکر میکرد بدون بیحسی ختنت کرده بوده!

هزار بار گفتم خدا مرگم بده...
